رضا قليخان هدايت
1900
مجمع الفصحاء ( فارسي )
هيچ روزى به شب نشد كه مرا * نامهء تو در انتظار نداشت زار مسعود سعد از آن گريد * كه به حق ماتم تو زار نداشت ماتم روزگار بايد داشت * كه دگر چون تو روزگار نداشت اين قطعه مشهور به نام مسعود در كتب تذكره مذكور است آمد آن حور و دست من بربست * غبغبش را گرفتم اندر دست گفت هشيار باش و آهسته * دست هرجا مزن چو مردم مست گفتم ار من به دست بگرفتم * زنخ سادهء تو عذرم هست زان كه هنگام رگ زدن شرطست * گوى سيمين گرفتن اندر دست و له قطعه روزى خويشتن خورد هركس * خلق را درهم اوفتادن چيست در رنجى كه منفعت نكند * بر رخ خويشتن گشادن چيست ديگران چون پس از تو بردارند * اين به كف كردن و نهادن چيست و له ايضا اى عجب من كىام كه كينه و جور * با من اين چرخ گرد گرد كند خاطر هيچكس نينديشد * آنچه اين چرخ لاجورد كند مىكشم دردها و مىدانم * كاخرم روزگار مرد كند و له ايضا آگاه نيست آدمى از سير آسمان * شادان همىنشيند و غافل همىرود ماند بدانكه باشد بر كشتىاى روان * پندارد اوست ساكن و ساحل همىرود